close
تبلیغات در اینترنت
عاشقانترین خاطره
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 9
کل نظرات : 7

بازديد امروز : 43 نفر
بارديد ديروز : 0 نفر
بازديد هفته : 43 نفر
بازديد ماه : 111 نفر
بازديد سال : 1,076 نفر
بازديد کلي : 1,484 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
مطالب پربازديد
عشق رویایی بازديد : 29
گم شده بازديد : 29
شهید گمنام بازديد : 27
بازديد : 25
پست ثابت بازديد : 23
فرهنگ بازديد : 23
حیا بازديد : 19
پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
امکانات جدید

به زودی امکانات جدید به سایت افزوده می شود

اخبار

به زودی اخبار فرهنگی و هنری ایران و جهان در این مکان به نمایش در خواهد امد

چند عکس صحفه دسکتاپ جدید
پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ
داستان عاشقانه ترین خاطره

داستان عاشقانه ترین

روزی فردی ثروت مند به روستایی صفر میکند برای گرفتن چند کارگر چند نفری پیدا می کند و با خود می برد. وقتی به خانه خود می رسد و به کارگان می گوید که ای کار حدود ۳سالی طول می کشد و شما می توانید در هینجا در زیر زمین این مدت ساکن شوید و غذای شما را نیز من بهتون میدم این مدت حدود ۳روزاز کار گذشته بود که دختر ان فرد به خانه بر گشت ان دختر دانشجوی رشته زبان بود پسرکی کارگر در انجا بود و مجله ای از دست دختر افتاد و پسر که خیی باهوش بود مجله را برداشت و کمی از ان را مطالعه کرد مجله به زبان انگلیسی بود پسر گفت که مجله انگلیسی عاقانه ترین شما از دستتون افتاد همه مات موندن که پسر چطور تونست تیتر این مجله انگلیسی را بخواند پسری که تا کلاس پنجم بیشتر درس نخوانده بود دختر از پسر مجله را گرفت و متنی از مجله را خواند و پسر گفت اجازه بدهیدبقیه را خودم بخوانم پسر ۳صحفه از مجله را ار حفظ خواند و ترجمه کرد دختر گفت شما چند کلاس درس خواندید سر گفت تا سال پنجم و بد دختر گفت من ۴سال است دارم انگلیسی موخونم و نمی تونم مثل شما ترجمه کنم این غیر ممکن است پسر گفت من در دوران کودکی مجلات و روزنامه های زبان خارجی را که در ستل اشغالدونی بود برمی داشتم و می خواندم این شد که زبان را یاد گرفتم ا دختر از پسر خواست که دیگر کار گری نکند و استاد او باشد پسر گفت من سوادی ندارم دختر گفت شما از با سوادان با سوادترید و این شد ه پسر بی سواد شد استاد دختی که تا چند ماه دیگر لیسانس خود را می گرفت...

درباره : داستان عاشقانه ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 5 نفر مجموع امتياز : 5

بازديد : 32
[ چهارشنبه 02 اسفند 1391 ] [ 17:43 ] [ مجتبی رنجبری ]
مطالب مرتبط
آخرين مطالب ارسالي
پست ثابت تاريخ : جمعه 25 اسفند 1391
شهید گمنام تاريخ : شنبه 26 اسفند 1391
فرهنگ تاريخ : جمعه 25 اسفند 1391
حیا تاريخ : جمعه 25 اسفند 1391
گم شده تاريخ : چهارشنبه 02 اسفند 1391
عاشقانترین خاطره تاريخ : چهارشنبه 02 اسفند 1391
عشق رویایی تاريخ : چهارشنبه 02 اسفند 1391
داستان چشم دنیا تاريخ : چهارشنبه 02 اسفند 1391
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
با عضویت

بسم حق

فواید عضویت

با عضویت در این سایت ارزش دینی ,فرهنگی,ادبی,هنری جامه خود را بالا ببرید و به دشمنان بگوید تا اخر در خدمت میهنمان هستیم

                                                                 مجتبی ر

.: Weblog Themes By roztemp :.

درباره وبلاگ

وبسایت فرهنگی هنری ادبی و عاشقانه به همراه مذهبی و عکس و دانلود عطر عشق سایتی جدید در خدمت ایرانیان
آرشيو
جست و جو