close
تبلیغات در اینترنت
گم شده
تبليغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 9
کل نظرات : 7

بازديد امروز : 14 نفر
بارديد ديروز : 0 نفر
بازديد هفته : 14 نفر
بازديد ماه : 82 نفر
بازديد سال : 1,047 نفر
بازديد کلي : 1,455 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
مطالب پربازديد
عشق رویایی بازديد : 29
گم شده بازديد : 29
شهید گمنام بازديد : 25
پست ثابت بازديد : 23
فرهنگ بازديد : 23
بازديد : 23
حیا بازديد : 19
پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي
امکانات جدید

به زودی امکانات جدید به سایت افزوده می شود

اخبار

به زودی اخبار فرهنگی و هنری ایران و جهان در این مکان به نمایش در خواهد امد

چند عکس صحفه دسکتاپ جدید
پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات
رزتمپ

داستان زیبای گم شده

روز در دهکده کوچکی مادری صاحب دو فرزد شد یکی دختر و یکی پسر پسر ۳سال بد در یک حادثه رانندگی همه فکر کردن که مرده و گم شده ولی مادری مهربن پسر را دید به همراه حادثه و خانواد انها مادر که فرزندی نداشت گفت اهنا نمی دانن پس من تو را بزرگ میکنم مادر ان پسر بسی گشت ولی ان پسر را پیدا نکرد سالها بد ان پسر و دختر در یک دانشگاه و یک کلاس قبول شدند یک سال بد پسر فهمید که ان دختر زیبا چهره هم شهری اوست و از مادرش خواست که از او خواسگاری کند که همان هنگام مادر اصلی پسر که از کنار خانه پسر عبور می کرد صدا را شنید و خوب گوش کرد و اشکش ریخت پسر میگفت من ترانه را دوست دارم و مادرش میگفت تو نباید با او ازدواج کنی همچنین دختر نیز از پسر خوشش امده بود و دختر و پسر قبلا با هم صحبت کرده بودند دختر به مادرش گفت مادر یک پسر به نام ارشاد را مندوست دارم و می خواهم با او ازدواج کنم مادر دختر که جریان را در خانه پسر شنیده بود اندوگین گفت که تو نباید با اون پسر بچرخی او تو را دوست ندارد ولی دختر و پسر دست برنداشتند پسر خود به تنهایی به خسگاری دختر رفت و عکس دوران کودکی خود را در ان مکان دید چرا که عکس در خانه مادر دومش هم بود که به ان عکس خیلی نزدیک بود که ناگهان مادر دومش وارد خانه شد پسر از مادر خواست که بگوید جریانش چیست هردو مادر سکوت کردند نتوانستند چیزی بگویند مادر پسر گفت ۲۰سال پیش وقتی شما اتوبوش تصادف کرد و پسر از اتوبوس افتاد پایید سخره من ان را با خاونواد اش دیدم و گفتم من پسر ندارم این باشد پسر من و حال که شما دو خواهر و برادر عاشق هم شدید پسر که فهمید برادر دختر است خوشحال شد جای این که ناراحت شود به خواهر خود گفت ببین سرنوشت چیکار میکند و این سرنوشت ما بود...

درباره : داستان عاشقانه ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 5

بازديد : 28
[ چهارشنبه 02 اسفند 1391 ] [ 18:9 ] [ مجتبی رنجبری ]
مطالب مرتبط
آخرين مطالب ارسالي
پست ثابت تاريخ : جمعه 25 اسفند 1391
شهید گمنام تاريخ : شنبه 26 اسفند 1391
فرهنگ تاريخ : جمعه 25 اسفند 1391
حیا تاريخ : جمعه 25 اسفند 1391
گم شده تاريخ : چهارشنبه 02 اسفند 1391
عاشقانترین خاطره تاريخ : چهارشنبه 02 اسفند 1391
عشق رویایی تاريخ : چهارشنبه 02 اسفند 1391
داستان چشم دنیا تاريخ : چهارشنبه 02 اسفند 1391
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
با عضویت

بسم حق

فواید عضویت

با عضویت در این سایت ارزش دینی ,فرهنگی,ادبی,هنری جامه خود را بالا ببرید و به دشمنان بگوید تا اخر در خدمت میهنمان هستیم

                                                                 مجتبی ر

.: Weblog Themes By roztemp :.

درباره وبلاگ

وبسایت فرهنگی هنری ادبی و عاشقانه به همراه مذهبی و عکس و دانلود عطر عشق سایتی جدید در خدمت ایرانیان
آرشيو
جست و جو